خدایا ....دوستت دارم!

می شود شعله بود با یک شعر
می شود شب شکست با یک شمع
می توانباغ بود با یک سرو
می شود سایه داشت با یک برگ
باز دارد بهار می اید
خبر اورده اند چلچله ها
باغ بیگانه از شکوفه پر است
گل من با بنفشه بیرون ای
نازنین باغ را به وجد اور
همه جا از نیاز سزه پر است
باز دارد بهار می اید
خبر اورتده اند چلچله ها
کاش ما هم جوانه بودیم
کاش ما هم شکوفه می دادیم
از گلوی کویر می خوانم
از سکوت کویر می ایم
از نیاز کویر می گویم
می شود سبز بود با یک برگ
می شود شد بهار با یک گل
از دل یک شگوفه شادی کرد
دل به سودای یک شقایق داد
یک بنفشه
یک اطلسی
اری
از زبان کویر می گویم
یک شقایق برای من باغی است
باز دارد بهار می اید
خبر اورنده اند چلچله ها
نازنین با بنفشه بیرون ای

داد نزن.....
خودم می دونم....خیلی خوب هم می دونم....
بهتر از هر کسی درکت می کنم.......درک؟؟؟؟چیزی که خیلی وقته همه اوونو فراموش کردن.....چیزی که خیلی وقته تو بین جمع ها دیده نمی شه.....
غصه نخور....غصه نخور ای دل دلتنگ من...ای دل دلتنگ روزهای شادی و خوشی...روزهای خوشحالی و پرشور.....
اه...کجایید ای شادی های عالم...ای خوشبختی ها و رفاقت های عالم....راهتان را کج کرده اید که دیگر به سراغ من نمی ایید یا من را ترک کرده اید.....
برگردید...تو را به خدا برگردید که دیگر توانایی این غصه ها و نامردی ها و تنهایی ها را ندارم...دیگر چشم دیدن هیچ کدامشان را ندارم...
صبرم دیگر تمام شده است.....صبری که تا دیروز در برابر بدترین حرف ها ...بدترین کارها حرکت جانانه ای از خود نشان می داد حال خودش را در وجودم گم گور کرده است...
خدایا کمکم کن..اگر تو دست نیاز مرا رد کنی دیگر از بنده هایت چه توقعی می توانم داشته باشم
![]()
امروز می خوام اینجا سوالی رو بنویسم که خیلی وقته این فکر منو درگیر خودش کرده!!!...
دوست....؟؟یه دوست از نظر شما کیه؟؟؟دارای چه ویژگی هایی هست؟؟چقدر به عنوان یه دوست قبولش دارین؟؟؟چه قدر باهاش صمیمی هستین و حرفای دلتونو باهاش می زنین؟؟؟
بزارین من اول از خودم شروع کنم...
یه دوست؟؟؟؟راستشوبخواین....
نه بزارین از شما شروع کنیم...
از نطر شما یه دوست دارای چه ویژگی هایی هست؟؟؟
خوشحالم می کنید اگر بگین!!
ولی بارین قبلش یه چیزی رو بگم....
من هم معنی تنهایی رو چشیدم هم معنی دوستی رو ...و این کاملا برای همه ی ما واضحه که طعم دوستی بی نهایت شیرین تر از زعم تلخ تنهاییه....
باز
خدا هست
او
جانشین تمام نداشتن های من استیستغد
چه بگویم از صحنه ای که چشمانم توان دیدنش را ندارد....
چه بگویم از اشک چشمان کودکی ۳ ساله.....
چه بگویم از ....
چه بگویم از حسینم.....
یا حسین...
پ:چادر سیاه ها را که به تن کردید و راهی دسته ها تو کوچه و خیابان ها شدید اگه دلتان لرزید اگه اشک در چشمانتان غلطید برای ما جا مانده های کاروان کربلا دعا کنید...
بدوون خداحافطی داری می روی؟؟!!
پس ..پس من با این دلم چه کنم..
اگر دلتنگت شد..اگر به یادت افتاد...
اگر به سمت خاطره ها رفت...
جوابش را چه بدهم..
ادرس کجا را دهم تا ارام شود...
برمی گردی..درسته؟؟!!تو برمی گردی..
با تمام خوبی هایت برمی گردی...با همان گرمایت..
ولی..ولی چگونه جای خالیت را تا امدنت پر کنم...چگونه نبودنت را احساس نکنم..
به من قول بده..به من قول بده که زود باز می گردی..
قول بده تا بتوانم دوریت را تحمل کنم...
اما با این دل چه کنم که همش سراغت را می گیرد.
پ : تابستان مظلومانه رفت و جایش را به پاییز داد..خدا کند که پایز بتواند جای خالی تابستان را پر کند..
اسمش که به گوش می رسد
اولین کلمه ای که به ذهن برخورد می کند
مدرسه است...
مدرسه ای با خاطرات تلخ و شیرینش
با شوخی ها و شیطنت هایش..
پاییز که امد بوی غم همه جا را فراگرفت
در پاییز
باران امد اما برگ ها ریختند..
خورشید تابید اما زمین سرد شد
با امدنش اسمان نالید و ابر به گریه کردن نشست..
و چه زیبا شد زمین با خش خش برگ های رنگارنگش
وچه زیبا شد درخت با تن لخت چوبیش
وچه زیبا شد هوا با قطره های بارانیش
و چه زیبا شد اسمان با ابر های تیره و تارش...
و چه جالب بود راه مدرسه با خنده ها و خستگی هایش...
پ : پاییز خوبی داشته باشید...
وقتي كوچيك بودم انگار همه چي برام كوچيك بود..
تنها چيزي كه بزرگ بنظرم مي يومد بزرگترها بودن
نمي دونم چرا هرموقع كنارشون مي ايستادم ترس برم مي داشت
هرچي بزرگتر شدم نگاهمم بزرگتر شد....
حالا وقتي كنار بزرگترها مي ايستم بجاي ترس يه حس اميدي بهم دست مي ده
اما به هر حال هر انساني تو دوره و زمان خودش از يه چيزي
ترس داره.....
من هم الان......
راستشو بخواين درست نمي دونم....
شايد ...شايد از زندگيم..شايد از اينده ام...
راستي شما الان از چي مي ترسين؟؟
پ:زندگي فرصت لحظه لحظه هاست لحظه هايي كه سريع ميان و مي رن .
بياين لحظه هامونو بيهوده هدر نديم..........